![]() 88 سال تولد میلادی ام نیست 88 تعداد کلاویه های پیانو ست که با آنها من به پروردگارم می رسم... پرین هم فقط نام مستعارم است نام واقعیم را خیلی دوست دارم
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
باران
كبوتر خانه شبگیر نقاش درون شرق بهشت عاشق و بي نهايت ويولونيست دوستدار نيروانا نارايانا دنیای موسیقی مورچه كاكتوس با عطر ياس فلسفه- موسيقی- ادبيات مسافر كوچولوی ما s.w.a.t نیما اوجانی منی كه خير سرم شاعرم هنوز خلوت دل کل پا سه :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
...انسان
خدا گونه ای است در تبعید
یادداشت
دوباره باید اسباب کشی داریم. کسی کمکمان می کند؟
میخواستم پیانو ام را اتاق خودم ببرم ولی همه مخالفت کردند. آخر عروسی همه به خواهر عروس گفتند:" حالا پرونده ی تو رواومد." او با ناز می گفت:" خدا نکنه." دلم برای خیلی از دوستانم و آدم های دیگر تنگ شده ... . به پایان امتحانات چیزی نمانده. اگر گواهینامه بگیرم رسیتال های نیاوران را می توانم تنها یا شاید با فیلسوف بروم. خدایا شکرت. |+| نوشته شده توسط Perin در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 13:43
.
خدایا کمکم کن تا در برابر وسوسه های شیطان مقاومت کنم.
هوا خیلی گرم شده بود.یک جفت بوت از چراغ خیابان آویزان بود. چند وقت است که مامانم شب ها بغلم میکند و من در بغلش گریه می کنم. شب امتحان ریاضی خواب آقای امیرصدری را دیدم.خیلی دلم برایش تنگ شده.حتما بعد از کنکور میبینمش. |+| نوشته شده توسط Perin در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 15:48
این روزها قاصدک های زیادی دیدم...منتظر خبرهای خوشی بودم که خبردار شدم مادر زهرا فوت کرده.
|+|
براي آنكه دوستش ميدارم
تو را دوست میدارم...
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم براي عزيزترينم |+| نوشته شده توسط Perin در شنبه چهارم خرداد 1387 ساعت 22:1
یادداشت
تو خیابان خیلی ها را با بستنی دیدم. هوس کردم.
نمیدانم چرا جمهوری اسلامی مجوز کاست های خواننده ای هم جنس باز را می دهداما برای خواننده های خودمان اشکال های بنی اسرایئلی می گیرد؟
دیشب نمی دانم برای چندمین بار ولی دیدم سیگار می کشم. می ترسم عاقبتم ختم به خیر نشود.
همه از من می پرسند:" تصدیق گرفتی؟" جواب می دهم:"نه" تو دلم می گویم :"دوچرخه خیلی خوبه"
نوازنده آهنگی از شوبرت را نواخت.هم زمان با او پیر مردی پشت سرم سوت می زد. |+| نوشته شده توسط Perin در پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 10:13
دوباره
cd فرزاد را دیدم.موقع پیانو زدن زبانش بیرون است. با مامان خندیدیم.
پنج شنبه یونس را دیدم.گمانم مرا دید.می خواستم سلام کنم.عجله داشتم.
پارسال فریور رفت آمریکا امسال سعید.فاطمه هم رفت انگلیس.سال دیگه نوبت کیست؟
فیلسوف عاشقانه مرا بغل کرد.آرام شدم.ای کاش بیشتر در بغلش می ماندم.
پسری از پشت بام ان طرف مرا می دید.از بالکن بیرون آمدم. |+| نوشته شده توسط Perin در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 10:6
از همین قبیل
روی دیوار کلاس نوشتند:"مرگ بر استاد خرفت مرگ بر دانشجوی احمق مرگ بر من و ما" آن ساعت دهقان داشتیم و هیچی هم نخوانده بودیم.
تو نمایشگاه کتاب از دوستم پرسیدم:" کدوم غرفه ها مونده؟" دوست پسرش بهم لبخند زد و جواب داد.
نهال تازه ای را سر کوچه کاشتند. پایش کیسه های آشغال ریخته.
پسر درشتی دنبالم می آمد. ایستادم و صدقه ای انداختم. نگاه کردم. دیگر نبود. |+| نوشته شده توسط Perin در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:13
داستان های همین جوری
جلوی خانه ی دوستم با او کار داشتم.اصرار کرد بروم تو. شانس آوردم جوراب های سوراخم را نپوشیده بودم.
رئیس سازمان دائم از آقای خامنه ای تعریف می کرد. شاید برای همین شانزده سمت داشت.
به صندوق صدقه رسید. مانتو اش تنگ و کوتاه بود. روسری اش نازک. موهای مشش بیرون ریخته بود. صدقه اش را انداخت و رفت.
دستش را در دست پسر حلقه کرده بود و خودش را به او چسبانده بود. جلویشان دختر دیگری منتظر یارش بود.
نماز جمعه شروع شده. اتوبوس میان بر می زند و راه دور می شود. جلوتر می ایستد. حداد عادل با چند ماشین رد می شوند. دختری زیر لب بهشان فحش می دهد.
قابل توجه دوستان اینها اتفاقاتی است که در طول روز برایم پیش آمده قرار نیست همه ی اینها پیامی به شما بده .البته اگر پیامی دریافت کردید هم خوبه
|+| نوشته شده توسط Perin در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:9
روزها
جمعه دستش را به ميله ي اتوبوس گرفت. مردي دستش را طرف او مي آورد و آن را لمس مي كرد. دختر جوال دوزش را در آورد و در دست مرد فرو كرد و پياده شد. سه شنبه روي يكي از ميز هاي كتابخانه ي دانشكده نوشته "آزادي برابري حكومت كارگري" . شايد اگر مامان آغم نكند اين دوره ي انتخابات را شركت كنم. چهار شنبه صداي تلويزيون را زياد مي كنم. دوباره بابا آواز خواندن را شروع كرده . اما آهنگي را مي خواند كه كاستش را در اسباب كشي گم كردم. صداي تلويزيون را كم مي كنم. پنج شنبه مادر بزرگي نوه ي اخمويش را بغل كرده. دخترهاي صندلي كناري براي بچه جيغ و داد مي كنند. مادر بزرگ نوه را مي دهد بغلشان و مي گويد: "خنده روست." بچه همچنان اخموست. |+| نوشته شده توسط Perin در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 22:23
نماز
اگر نماز نبود مسلمان نمي شدم اگر نماز نبود مسلمان نمي ماندم اگر به خاطر خدايم نبود جواب آن زن در صف نماز را مي دادم هماني كه گفت: .... هماني كه فقط بهش نگاه كردم اگر به خاطر تو نبود به آن مرده خادم كه برام حكم صادر كرد مي گفتم:.... همه به كار هم كار داشتند و دارند خدايا مي بيني همه به جاي تو تصميم مي گيرند وحكم صادر مي كنند در مورد آدمها بر اساس ظاهرشون قضاوت مي كنن خدايا از بنده هات ناراحتم خدايا پس اون باغ ودشتي كه قراره تنهايي برم كجاست؟ هموني كه قولشو داده بودي؟ هموني كه احد الناسي اونجا نيست مي خوام آنجا بدوم ... غلت بزنم و ... تو را به خاطر نام زيبايت با همه ي سلول هام صدا كنم |+| نوشته شده توسط Perin در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 20:11
استاد جواد معروفي
زندگــی نـامه
سال هـزار و دويست و نود و يك در تهران چشم بر جهان گشود. مادرش "عـذرا" و پدرش "موسی معـروفی" از شاگردان برگزیده درویش خان و از موسيقی دانان بزرگ دوره خود بود. پنج سال داشت که خواهـرش "نرگس" به دنیا آمد. چند سال بعـد در هـمان دوره کودکی مادرش را از دست داد و در خانواده پدری بزرگ شد. ابتدا موسيقی را از پدر می آموخت و تار می نواخت و با نواختن ويولن نيز آشنا شد .بعـد از دوره ابتدایی، در چهارده سالگی در دوره ای که وزيری مدير هـنرستان موسيقی بود، به آنجا رفـت و به تحصيل مشغول شد. به پيانو روی آورد و نزد خانم تاتیانا خاراطیان به یادگـیری تکـنیک نوازندگی پیانوی کلاسیک مشغول شد. اتودها و پرلودهای شوپن، سوناتهای موتسارت، بتهوون، شوبرت و فـوگ های باخ را با مهارت می نواخت. در کناد موسیقی کلاسیک، موسیقی ایرانی را هـم ادامه داد و تحصيلات موسيقی را نزد عـلی نقی وزيری کامل کرد. ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط Perin در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 14:15
ملاصدرا
ملاصدرا می گوید خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان. اما به قدر فهم
تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می
شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود.
یتیمان را پدر می شود ومادر، محتاجان برادری را برادر می شود. عقیمان را طفل می شود نا امیدان را امید می شودگمگشتگان را راه می شود در تاریکی ماندگان را نور می شود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا می شود محتاجان عشق را عشق می شود... خداوند همه چیز می شود همه کس را به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با شیطان بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک ودست هایتان را از هر آلودگی در بازار... و بپرهیزید از ناجوانمردمی ها و ناراستی ها و نامردمی ها و چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه بر سر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند در دکان شما ترازوهایتان را میزان می کند ... و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود ؟ |+| نوشته شده توسط Perin در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 13:42
|